*کـــــــوران غــــم و ســــختی*

به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته بیا،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

11آذر...کمی تا قسمتی خاطره...!!!



تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا سوزاندی...؟!!


با خودم فکر میکنم سرنوشت آدما گاهی وقتا با یه اتفاق تغییر میکنه!!

به کل مسیرش عوض میشه...!!حتی باهمین تولدها با همین مرگ ها...

همه ی اینا انگاری اومدن که مارو بسازن... خوب یا بد...!!!

نمیدونم نظرتون درمورد دوستی ها چیه...

دوستی هایی که صمیمی میشن...

آیا شماها هم دوست صمیمی دارین که بهتون آرامش بده...درد دل کنین.... بخندین...

من خیلی وقته که این نعمت عزیز رو دارم ....

و امروز...امروز میخوام بودنش روبهش تبریک بگم...!

تولد بهترین و عزیز ترین و نزدیک ترین فرد زندگیم....فرزانه ی عزیزم!!!


مینویسم از تو و برای تو, بدون هراس از خوانده شدن

بگذار همه بدانند, مینویسم برای تو

برای تویی که بودنت را, نه چشمانم میبیند

نه گوشهایم میشنود و نه دستانم لمس میکند

تنها با شعفی صادقانه, با دلم احساست میکنم

مهربان همیشگی من,صاحب نوشته های من

تک سوار دلم,اگر باشی میمانم

اگر بگویی اوج میگیرم,اگر بمانی قربانی بودنت میشوم

تو فقط....... بمان !


دوستیمون شروع جالبی داشت....و کم کم شد بهترین اتفاق زندگیم....

اگه حوصله داشتین بخونینش...!:


تابستانی که جرقه ی دوستیمون زده شده:


هلک و هلک پاشدیم  با مامانمون رفتیم پرونده مون رو از مدرسه ی  اول دبیرستانمون بگیریم بریم تویه مدرسه که مثلا نمونه بود برا  رشته ادبیات  ثبت نام کنیم...!!!

خانومه گفت : مدارک لطفا!!! مدارکم کامل نبود...!!گفت:

 یکی دیگه هم هست که فقط چند صدم معدلش با تو فرق داره,اگه اون زودتر برسه اول اونو ثبت نام میکنیم!!!

دوباره هلک و هلک برگشتیم و رفتیم یه سری چیزا رو آوردیم!!!

دیدیم بله خانوم مذکوره تشریفشون و آوردن!

با خودم گفتم بی خیال لابد اون مدارکش کامله و الان ثبت نام شده...!!!

خانومه گفت اون معدلش بیشتر از توئه...!!منم با یه حالت اخم گفتم فقط چند صدم...

مامانم داشت اصرار میکرد منم گفتم نمیخواد ولش کن مامان!!!

یهو شیشه شکست!!!زدم زیر گریه...!!!

ایول همیشه این اشک تنها وسیله ایه که آخرسرکمکم میکنه,ثبت نامم کردن!!

دوست داشتم نگاهم رو بندازم تو نگاه اون (دختره) و بهش بد و بیراه بگم...!!!

به نظرم یه ذره مغرور , کمی تا حدودی حرص درآر , و بی اهمیت به من بود...!!


سال دوم دبیرستان :

تو کلاس تنهایی حوصلم سرمیزفت!!!اون دختره هم تو کلاس ما بود...

یه جایی هم مینشست که همش تو دیدم بود!!

چندتایی دوست پیدا کردم...کم کم ماها که از یه مدرسه دیگه بودیم اومدیم پیش هم...!!

این دختره هم بود...حرصمو درمیاورد .فک میکردم باید لجشو درآرم!!!

رفته رفته باهم آشناشدیم...اسمت چیه؟فرزانه!!!اسم منم میناست...

چه ماهی دینا اومدی؟آذر !!جدی؟ آخه منم آذرم!!!

به نظرمیومد خیلی چیزامون شبیه همه...!!!

ولی نمیدونم چرا فرزانه یه جوری بود باهام...!!!!فک میکردم از رفتارام و کارام تعجب میکنه!!!!


سال سوم دبیرستان :

منو فرشته پیش هم نشستیم.ولی دوست داشتم فرزانه پیشم بود...

تا من نگفتم تو بیا جای فرشته.اون هیچ تلاشی نمیکرد...!

ولی میدونستم اونم دوست داره بیاد اینجا پیش من...!!!

اینطوری بیشتر صمیمی شدیم...!

تقریبا از همدیگه حرف میزدیم.رسیدیم به درد دلامون...به ناراحتیامون....

بااینکه خیلی باهم دوست بودیم اما هنوزم دور بودیم...دور....!!

آخرای اون سال خیلی خوب تموم شد.اونم با یه اتفاق ....!!!

درسته اتفاقش خوب نبود.اما منو به دوستم رسوند.بیشتر و بیشتر...!!


تابستان اون سال تصمیم گرفتیم همیشه باهم باشیم و برای کنکور باهم درس بخونیم...!!

فرزانه؟ هوم؟میای درس بخونیم؟باشه از شنبه شروع کنیم!

خب قبوله.پس من برنامه شو میریزم! باشه...!!!

شنبه: ای بابا حسش نیست.ازاون شنبه...!!

شنبه ها گذشت و ما هوز کنکور رو جدی نگرفتیم...


سال پیش دانشگاهی:

مینا و فرزانه تو تا دوست صمیمی که افتاده بود سر زبون همه ی بچه ها!!!

اون روزها همه فقط این سوال بی جواب رو داشتن:

مینا؟فرزانه؟شماها چی دارین باهم دیگه که هیچوقت حرف زدنتون تموم نمیشه...!!!

دوست داشتیم همه تنهامون بذارن و فقط و فقط باهم باشیم...

حتی سرکلاس که انگار منو فرزانه تو دید همه ی معلم ها بودیم و شده بودیم عامل فتنه!!!

(فرزانه یادته سرکلاس ریاضی رفته بودیم دوتایی ته نشسته بودیم هیچی نمیدیدم دوتا اسکل میگفتیم بی خیال.اینطوری یه بهونه ای داریم که هیچی نمیبینیم و میشستیم حرف میزدیم!!!؟؟!!)


و اما...کنکور ...!!!


چه برنامه هایی که می ریختیم برای خوندن.

چه خلاصه هایی که من مینوشتم و برای فرزانه توضیح میدادم.

چه شنبه هایی که اراده نمیومد و میگفتیم بی خیال سیصد هزارم نمیشیم!!!

چه روزایی که یه ذره دعوامون میشد و تنها وسیله ی هردومون سکوت بود...سکوووووووووووت!!!!!

چه عاشقانه پای هم صبرمیکردیم تا هرجور شده باهم درس بخونیم...!!!


و نهایتا.....قبولی دانشگاه.... جوری که توی مدرسه رتبه هامون جرقه خورد...

به راستی برای این تو تا دوست پرحرف و درس نخون چه معجزه ای رخ داد که رتبه های عالی آوردن؟؟!!!

و هنوزم که هنوزه چشمها گرده و دهان ها باز....!!!!!


دوران خوابگاه:

دورانی که توی عمیق ترین سطح خاطرات و حتی احساسم موندنی شده و پررنگه...

یه ماه اول مهر 89 که تنها رابطمون توی دوتا خوابگاه غریب فقط تلفن بود و اس ام اس....

یه دیدار کوچیک...بعد از چندوقت...توی یه پارک کوچولو کنار خوابگاه.....

تولد فرزانه یه دلیلی شد که آذر 89 برم و خوابگاه فرزانه اینا رو  از رفت و آمد زیاد بسابونم!!!

چه شب تا صبح هایی که بیدار بودیم و انصافا چه هم اتاقیای خوبی داشت فرزانه که چیزی بهمون نمیگفت!!!

چه شب تا صبح هایی که جامون نیمشد رو یه تخت ولی همین کنار هم بودن خودش عالمی داشت...

چه شب تا صبح هایی که حرف میزدیم و گره ها باز میشد....و دل ها نیز...!!!

چه روزایی که دیگه خوابگاه خوابگاه من شده بود و منو توئی نداشتیم...!!!

چه دلنشین بود تک تک خاطره هاش...و همین پیش هم بودن نهایت آرزومون....!!!!!!


همین یه سال...نقطه ی عطفی بود که مارو واقعا به هم گره زد....!!!!

و دوباره یه جدایی...!!!با این انتقالی دانشگاه  نحس!!!!


و چقد دلگیر بود تولد هردومون ... پیش هم بودن محدود.....توی آذر 90 و شاید 91....!!!

و چقدر حسرت.....!!!کاش تو یه اتاق سرد و متروکه تویه خوابگاه با بدترین وضع و رشته ی تحصیلی بودیم ولی هرشب و روز و همیشه پیش هم بودیم...................


و امروز,روز تولد توئه فرزانه و واقعا نمیدونم 11 آذر 1392 چه طوری برامون رقم میخوره...!


زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که از نفست

آرام میگیرند...

و به امیدت زنده هستند و با یادت خاطره میسازند

نمیدانم در زندگیت (بهترین)

چگونه معنا میشود....

من همان بهترین را برایت آرزو میکنم....


راستی 12 آذر هم تولد تنها خواهر زاده ی خیلی خیلی خیلی عزیزمه,  فرزاد !!!

که واقعا از ته دلم دوسش دارم....!!ا میشه 9 سالش...!!!


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 06:12 ب.ظ توسط *م ی ن ا *