*کـــــــوران غــــم و ســــختی*

به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته بیا،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

مرور خاطرات...!

سلام...

داشتم فک میکردم که بعضی از یهویی ها بعضی وقتا قشنگن...و میشن مصداق این جمله که میگیم:

"هرچه از دل برآید به دل هم میشینه"!! این پستم الان یهویی شد...


تقریبا یه ساله که این وبلاگ بایگانی شده...هیچوقت تو این یه سال به اندازه ی این ماه ها حرف نداشتم...ولی همیشه تو تنهایی خودم مینویسم و خودمم که آنالیزش میکنم.خودمم که میخونمش و بعضیاشو ستاره دار میکنم...!


تو این مدت.تقریبا میشه گفت تو این سال جدید که الان دیگه تقریبا به نصفه کشیده شده...چیزایی رو به دست اوردم که هیچوقت نداشتم...اگرم داشتم ثابت نبود...همینا بود که یه عمر به جایی که بخوام "قرار و آروم "بگیرم..."فرار" میکردم...فرار از تمام لحظه های زندگیم...!!فرار از تمام خطاهام...


ولی وقتی یه جرقه به ذهنت میخوره نمیتونی غیر از "معجزه " به چیز دیگه ای تعبیرش کنی!

معجزه میتونه همین باشه که تو "عاقلانه  تصمیم بگیری " خیلیییییی خوب زندگیتو بررسی کنی...

ببینی کجاشو بد رفتی...وقتی بد رفتی چیکار کردی.....و الان چی ازت مونده...!

وقتی بتونی خوب فکر کنی...خوب با خطاهات برخورد کنی ,همین یه موهبت بزرگه...

همین یعنی خدا هنوز دستتو گرفته...!


تمام روزهایی که گذروندم ونهایتا به یه "تصمیم محکم " و " معجزه " رسیدم فقط خلاصه میشن به اینا که گذشتن و من تو دفتر خاطراتم خوندمش...!بد نیست شماها هم بخونین, شاید اگر دفتر خاطرات زندگیتنو بررسی کنین به چنین تصمیمی احتیاج داشته باشین :


1/روزهایی بودن که اونقدر نوسان توی زندگیم داشتم که احساس میکردم واقعا روال عادی و طبیعی رو نداره...!! نوسان ازاین جهت که یه روز اونقدر آرامش داشتم و درگیر آرامش بودم که انگار همین آرامش واسم کافی بود... و یه روز اونقدر تشویش و نگرانی توی وجودم بود که انگار هیچ بنی بشری نمیتونست بفهمه من چمه, حتی خودم!! اما در حالت کلی فقط اون روزا میخواستم که بگذره....بگذره و هیچوقت دیگه برنگرده...!!


"هرچه آید به سرم باز بگویم گذرد...وای از این عمر که با می گذرد , میگذرد...!!!!


-- الان به این رسیدم که نه...گذشتن فقط فراره ...فرار از اون چه که الان دارم...فرار از اونچه که الان هستم...و با گذشتن صورت مساله ی زندگیم هنوزم اشکال داره و ممکنه با گذشتن بدتر بشه...!!!الان فهمیدم که زندگی نباید یکنواخت باشه.اگه بشه میشه یه باتلاق...!!!



2/روزایی بودن که احساس میکردم تمام اخلاقیاتم ...حتی مهربون بودنم حتی محبتم ...ترحمه!!

احساس میکردم وقتی یه بچه ی  دست فروش کوچولو رو توی خیابون میبینم و بهش کمک میکنم این یعنی حماقت ..یعنی ترحم...یعنی دایه ی عزیز تر از مادر...!

از دنیا از ثروت و قدرت این دنیا...از این همه تیرگی و بدی  ناراحت میشدم و نتیجه ش فقط میشد عصبانیت و کلافه بودن و خالی کردن سر اطرافیانم...!!!


-- الان جواب اون روزام اینه که دنیای ما هرچی که هست بی ارزشه...اگر این حس من همدردی باشه یا ترحم..هردوش بده و خیلیا هستن که مقصرن...!!ولی فقط میتونم این آرزو رو کنم که یه روزی همه ی ماها توی داشتن "حداقل های زندگی" مساوی باشیم..!!


3/ روزایی بودن که حرفای بعضی آدما خیلی روم تاثیر میذاشتن ...اونقدر تاثیر میذاشت که باعث میشد فقط بشینم و ناراحت باشم..بشینم و اشک بریزم...شب تا صبح به حرفای مزخرفشون فکر کنم و حسرت بخورم...!!روزایی بودن که هرچی هم میخواستم خودمو راضی کنم که مینا مهم اینه که این حرفا حقیقت نداره, مهم اینه که تو خودتی.تو بدی نکردی...تو دلت صاف بود ...ولی نمیشد...فقط حسرت بود و ناراحتی و عصبانیت...!!!


-- الان به این رسیدم که :"هرگز نباید خطاهای آدما معرف شخصیتشون باشه...!!"

من , تو یا هرکسی که توی زندگیش خطا میکنه , باید بپذیره !! اونقدر بپذیره که مثه یه آینه جلوی چشاش باشه...روشن و دقیق!! هرچند تلخ...!!همینکه خودت پذیرفتی و باهاش روبه رویی و داری درست میکنی دیگه حرف دیگران اصلا مهم نیست...اینجا تو این مرحله دیگران هیچی نیستن...!!!هیچی...!!



4/ روزایی بودن که یه "عاشقانه ی ساده" زندگی منو پر از خوشبختی کرده...!

وقتی تمام روز رو با خانوادت میگذرونی شوخی مکینی میگی میخندی دعوا میکنی دعواهایی که تهش لجبازی و خنده ست..همین یه عاشقانه ی ساده ست که حاضری تا صبح ظرف بشوری,خونه رو تمیز کنی, دستورای باباتو اطاعت کنی , ولی همینا هیمشه همینطوری عاشقانه باهات باشن...!حاضری تا سیصد سال دیگه لباسای داداشتو اتو بزنی باهاش بگو مگو کنی ولی این داداش همیشه داداشت بمونه...!


-- الانم هنوز عاشق این عاشقانه های ساده ی زندگیمم و آرزو دارم همیشه باهاشون بمونم...همیشه...!!



*ماه مرداد رو دوست دارم بخاطر داداشم  که هفتم مرداد تولدش بود و برادر زاده ی گلم که 25ام تولدشه...!!

*تمام لحظه های خوب زندگیمونو  مدیون خداییم و خوبی دوستای  اطرافمون...

من خیلی از لحظه های زندگیمو مدیون فرزانه ام...هرچند شیخی بیش نیست!!!!


* ماه رمضونم مثه همیشه گذشت...ولی واقعا امسال بهترین ماه رمضون زندگیم بود...!!!


*دیگه از شب بیداری خسته شدم....واقعا دلم برای صبح زود بلند شدن و صبحانه خوردن تنگ شده...!!کاش یکی یه راه حل خوب بده...!!


*دنیای بچه ها دنیای خیلی قشنگیه...همیشه عاشق بچه ها بودم...

سال 93 فرناز عزیزم به دنیا اومد, بارها به این فکر کردم که دوس داشتم من الان جای اون بودم یا نه....


ولی اینکه اون بزرگ بشه و همچین خاله ی مهربونی  رو داشته باشه بهم غرور خاصی داد, خوشحال شدم که سایه ام بالا سرشه!! این حرفا اصن اعتماد به نفس نمیخواد که کلا مینا خانوم خیلی عالیه... کسی حرفی شکی داره عایا؟؟!!؟



+ نوشته شده در شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 06:14 ب.ظ توسط *م ی ن ا * | 10 نظر